+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:47  توسط سجاد رنجبر رفسنجانی
|
بسم الله الرحمن الرحيم «طلبة شهيد: هوشنگ ستاري» «بسم رب الشهداء و الصديقين» ... با عرض سلام به محضر مبارکتان پدرجان! اين بنده عاصي و گناهکار خدا در روز 13 بهمن از قم اعزام به جبهه حق عليه باطل با چند نفر از برادران طلبه شدم و دليل اطلاع ندادن به اين علت بود که باک از آن داشتم که محبت دو جانبه باعث مسافرتم به طرف معبودم بود، بشود. پدرجان! وظيفهام بود که به شما خبر بدهم چون شما براي بنده خيلي پدرخوبي بودي ولي در مقابل اين همه خوبيها، من بنده ذليل و درمانده خدا جز بدي به محضرتان هيچ نکردم، ميدانم که از بنده ناراحت هستي ولي چه ميشود که وظيفه همه مسلمانان است که در جبهه حضور داشته باشند چون ناموس اسلام و مسلمين در خطر است. من نروم، شما نروي، آن ديگري نرود؛ پس چه کسي در مقابل اين همه شقاوتهاي شرق و غرب بايستد. من در خرمشهر هستم و به هر سوي خرمشهر (خونين شهر) مينگرم، درد دلم جاري ميشود، همهجا ويران است. مردمانشان آواره از وطن، گذشته از اينها نميداني که چگونه برادران رزمنده در موقع تصرف بعثيها به خرمشهر چه فداکاريها کرده و چه حماسه ها آفريدند. هر گلولهاي که به خرمشهر زده شد از بدن مبارک رزمندهاي رد شده که آن هم مثل من پدر و مادر داشت، خواهر و برادر داشت و براي همين علتها خود را موظف دانستم که در برابر دشمن بايستم و با برادراني که از صورتشان نور ميدرخشد، همراه آنان در جبهه نبرد با بعثيها باشم تا اين خون بنده- که صاحب گناهان زياد هستم- با خون پاک رزمندگان آميخته شود. اميد آن دارم که مثل کوه استوار در مقابل همه سختيهايي که خداوند به احترام خودش پسنديده بايستي. مادر جان، اي محبت دلم! تمام وجودم فداي خاک پايت. مادرجان! من سه روز مرخصي داشتم که ميخواستم به خدمت سلام عرض کنم ولي متأسفانه نتوانستم... مادر جان! در گردن من شما حق زيادي داري، من تو را خيلي مادر دلسوزي دانستم. اميد دارم مرا حلال کني و مرا دعا کني که خداوند متعال به درگاهش بپذيرد. عموي عزيزم همزه علي ستاري! تو برايم جاي يک پدر بودي و حق پدريات در گردنم داري اگر از من بدي ديدهاي به بزرگي خودت ببخشيد و حلالم کنيد . مادر بزرگ سکينه! دستت را از راه دور ميبوسم، اميدوارم خداوند متعال عمر طولاني عطا بفرمايد. چون موقع عمليات رسيد 3يا 4 دقيقه مانده که حرکت کنم؛ نميتوانم اسامي همه را ببرم. از خواهران مهربان، عزيزان دلم معصومه، زهرا، فاطمه، مهدي، ليلا، زهرا و حسين عزيزم التماس دعا دارم به خدمتشان از تمام فاميلها و غير فاميلهاي دهات حلاليت مي طلبم. از همه اگر بدي کرده باشم از کوچک تا بزرگ مرا حلال کنند. اما پدر جان! بنده هزار تومان در ساکم و 150 تومان به طلبه اي به نام نمازي و 520 تومان از بابت گواهينامه اسم نوشته بودم و مقداري در مدرسه که صندوق داريم از پولها 1000 تومان به مدرسه از بابت تلفن بدهيد و 1000 تومان به صندوق ابوالفضل (عليه السلام) بدهيد و بقيه در هر راهي که ميخواهي و براي آخرت بنده بدرد بخورد، خرج کنيد. درد دلم زياد است ولي وقت ندارم از همه برايم حلاليت بطلبيد. «والسلام عليکم و رحمه الله»
محمد ستاري
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:5  توسط سجاد رنجبر رفسنجانی
|
«طلبه شهيد: علي رمضاني» «الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام علي محمد و آله الطاهرين و لعنة الله علي اعدائهم اجمعين» البته وصيت نامة مفصلي در كشوي ميزم هست. انشاءالله عملي ميشود. اين هم براي يادآوري است. ميخواستم يك وصيت نامه مثل وصيت نامه رزمندگان بنويسم! اما خجالت كشيدم. گفتم اي روسياه! تو براي اسلام عزيز چه كردي، ميروي به حال شرمندگي. چه كنم؟ خدايا! دستم خالي است و ميگويم: كرم كن الهي كه من روسياهم فقيرم، غريبم، زبونم، ذليلم اگر لغزشي رفت و شد اشتباهي من بخت برگشته را ده پناهي چه گردد خدايا اگر رحمت آري به لطفت دل خستهام را شفا ده غريق گناهم غريق گناهم توئي خود گواهم توئي خود گواهم مگر اشتباهم مگر اشتباهم كه من بي پناهم كه من بي پناهم بحال تباهم بحال تباهم ببين اشك و آهم ببين اشك و آهم ولو دستم خالي است، اما پيش كريمي ميروم که هم كريم است، هم رحيم است و هم غفور. به قول سخن: وفدت علي الكريم بغير زاد وبالحسنات والقلب السليمي و حمل الشيء أصبح كل شي ءاذا كان الرفود علي الكريمي بارالها خودت «فرمودي يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله، ان الله يغفر الذنوب جميعاً». خدايا! اسراف بر نفسم كردم، حال پشيمانم پشيمانم پشيمان. عذر به درگاهت آوردم. قبولم كن. خدايا! ولو دستم خالياست، اما باز چشم اميد به لطف تو دارم و لذا عاشقانه به سويت ميآيم. شايد جهتش اين باشد كه در ميان رزمندگان هستم؛ اميد است به احترام اين عزيزان ما را هم مورد عنايت خود قرار دهي. آمين يا رب العالمين. و وصيت ميكنم يكي ازعمامههايم را که مدتي است نشستهام و در آن بوي و گرد و غبار و عرقِ رزمندگان هست، با همان حالت در قبرم بگذاريد؛ شايد از شهداي عزيز به ما هم لطفي شود. خدايا! عرض ميكنم، من هم به اين افتخار ميكنم كه در خدمت رزم آوران اسلام و درخدمت سربازان حضرت مهدي -عجل الله تعالي فرجه الشريف-، جان ناقابلم را به درگاهت اهدا خواهم كرد انشاالله. نميگويم شهيدم؛ زيرا اولاً، كاري نكردم و ثانياً، لياقت ندارم، من كجا شهادت كجا. شهادت مقامي است که علي –عليهالسلام-دربارهاشفرمود: «فزت و رب الكعبه» رستگار شوم خدايا. اما عرض ميكنم، خدايا! خودت در قرآن كريم فرمودي: «و من يخرج من بيتهمهاجراً الي الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علي الله» (س 3 آيه 100) خدايا از خانهام خارج شوم و به سويت آمدهام. الهي عنايتي كن ولو يقين در الي الله بودن ندارم؛ چون كارم براي رضاي توست. اللهم طهر قلبي من النفاِ و عملي منالريا. و اما اي مادرم! نميگويم در مرگ من گريه مكن؛ گريه خود به خود ميآيد، اما عرض ميكنم گريه با ناراحتي مكن وخواستي گريه بكني به سيد مظلومان حسين -عليه السلام-گريه كن كه بهشت را واجب ميكند و مبادا جزع بكني كه اجرت از بين ميرود. مادرم حلالم كن؛ خيلي زحمتم را كشيدي، نتوانستم آنچه كه شايسته بود. خدمت بكنم. برايم دعاكناز خدا بخواه كه مرا ببخشد كه دعا مادري قبول ميشود. در مجالس سوگواريام شجاعانه شركت ميكني، ميگويي اماما و اي رهبرعاليقدر! ما افتخار ميكنيم براي باقي ماندن هدف تو كه همان اسلام عزيز است، فرزند بدهيم و بر اين مطلب افتخار هم ميكنيم. مادرم! صابر باش. مادرم! بعد از من پيش بچّهها زياد بمان كه دل تنگ نشوند. والسلام عليك. مادر جان. خداحافظ. و امّا اي برادرانم واي عزيزانم! گوش به فرمان رهبر عزيزمان باشيد و اوامر رهبر عاليقدر ما را با دقّت عمل كنيد كه سعادت دنيا و آخرت در اينست. هميشه خواست آن عزيز را برخواستهاي خويش مقدم بداريد؛ زيرا خواست او، خواست امام زمان -عجلاللهتعاليفرجهالشريف- ميباشد. به جبهه و رزمندگان كمك كنيد. به جبهه بياييد و اين فرصت رااز دست ندهيد كه چنين فرصتي كم به دست انسان ميآيد. و امّا اي نور چشم، اي عزيز جانم! ميدانم بعد از من زحمت خانه با شما است. با استقامت و بردباري و حوصله انجام وظيفه نماييد. خيلي با عطوفت و مهرباني با بچهها رفتار كن. مبادا دل آنها را بشكني كه گناه دارد. در فرمان مادر تسليم باش، مبادا نافرماني ايشان كني كه ميدانم نميكني. فرزندم! اگر مايل شويد طلبه باشيد بهتر است و كتابهايم هم مال تو باشد و ان شاءاللّه به وصيت نامه كه در خانه است عملميكنيد و از تو ميخواهم پيرو مستقيم و محكم و ثابت در راه و هدف رهبر عاليقدر باشيد، ميدانم كه هستي. افتخار ميكنم برتو اي پسرم. فرزندم! وقتي كه از بيرون ميآييد با بچهها طوري رفتار كن كه احساس بيپدري نكنند. و امّا اي همسر عزيزم! ميدانم كه تمام زحمات متوجه به تو است. امّا اميدوارم درس از زينب كبري -عليها السلام- گرفته، مقاوم و شكيبا باشيد. مبادا خيلي ناراحتي نماييد و مبادا بداخلاقي كنيد كه اميد است چنين نباشيد و البته نيستيد، فقط براي تذكراست. اميد است بچّهها را با كمال عطوفت و مهرباني بزرگ نماييد. كاملاً مواظب باشيد از جهت درس و عبادت و اخلاِق،كامل باشند. پيش بچّهها زياد گريه نكن، اينها ناراحت ميشوند. نميگويم اصلاً گريه نكن، اينكه اصلاً نميشود، در عين حال مقاوم باش. افتخار كن. قول ميدهم كه اگر خدا لطفي كرد و به بهشت خواست ببرد بي تو قدم نگذارم و تو را هم به همراه خودم ببرم و تو همچنين قولي به من بدهيد. همسر عزيزم! شما به گردن من خيلي حق داريد. شما در خيلي مواقع مرا كمك كرديد. چه رفتار زيبايي با من داشتيد! خدايا! من عرض ميكنم از خانوادهام كاملاً رضايت دارم. من شما را حلال كردم، شما هم حلالم كنيد که در بعضي مواقع بد اخلاقي كردم. برايم بعد از نمازها دعا كنيد؛ فراموشم نكنيد. يك چيز فراموشم نميشود و آن حرف وخداحافظي راضيه است وقتيكه از منزل درآمد سه مرتبه دنبالم صدازد، «آقا، خداحافظ»، من هم ميگويم. خداحافظ شماباشد. والسلام علي من اتبع الهدي.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:4  توسط سجاد رنجبر رفسنجانی
|
«طلبة شهيد: سيدعلي رضازاده» «يا ايهاالذين امنوا هل ادّلكم علي تجاره تنجيكم من عذاب اليم. تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيلالله باموالكم و انفسكم ذالكم خير لكم ان كنتم تعلمون» (صف،11) اي آنان كه ايمان آوردهايد! آيا راهنمايي نكنم شما را به تجارت و معاملهاي كه برهاند شما را از عذاب دردناک؟! ايمان آوريد به خدا و رسول و كوشش و جهاد كنيد در راه خدا به وسيله اندوختهها و اموال و جان هاي خويش، اين براي شما بهتر است اگر مردمي دانا و آگاه باشيد. -جوانهاي ما از خدا هستند و در راه خدا فداكاري كردند و به خدا مراجعت و برگشت ميكنند. «امام خميني» اين جانب «سيد علي رضازاده» بر حسب مسؤوليت شرعي كه در خود احساس كردم و در پاسخ به نداي حسين زمان، خميني بتشكن كه ميفرمايد: جبههها را پر كنيد؛ به جبهه آمدم تا در اين عاشوراي زمان، در پيروزي حسينيان بر يزيديان، شركت داشته باشم و چون به اين راه قدم نهادهام، بر خود لازم دانستم كه به عنوان وصيت چند سطر بر روز كاغذ بياورم و وصيتم از اين قرار است: در صورت شهادتم پس از من كسي برايم گريه نكند؛ زيرا قلب مرا خواهد آزرد و من از او راضي نخواهم شد. وصيت ديگرم اين است كه: دو برادرم محمود و جواد، راه شهدا را ادامه دهند؛ يعني وقتي به حد رشد رسيدند، براي آزادي ملل مستضعف و مسلمانان در هر گوشهاي از جهان كه باشد مبارزه كنند و تا آخرين قطره خون خود از اسلام و از امام امت، خميني بتشكن دفاع كنند و راه اين بزرگمرد را كه همانا راه اسلام راستين است، ادامه دهند و من فقط براي خدا مبارزه ميكنم؛ زيرا مبارزه تا وقتي ارزش دارد كه فقط به خاطر خدا باشد و تنها آرزوي من زيارت قبر حسين بن علي -عليهالسلام- است؛ حال چه در زندگي باشد و چه در بعد از زندگي. وصيتم سوم اين است كه: مرا در قبرستان باغسيا، پهلوي قبر عمو و بابابزرگم دفن كنيد تا افتخاري براي خانواده و قبيله خويش باشم و در تعزيه من به پدر و مادرم تبريك بگوييد؛ زيرا اين راه راهي است كه انسان را كامياب ميكند و اول دامادي هر جوان است. از شما خواهش ميكنم هر كس از من رنجيدهخاطر و ناراضي بوده، او را از من راضي كنيد، همانطور كه من از همه شما راضي هستم. اما اينك پيامم به شما پدر و مادر عزيز: اي پدر و اي مادري كه مرا با زحمت فراوان بزرگ كرديد و به اين حد رسانيديد! و تو اي مادر كه شبهاي زياد بيدار ماندي و مرا به سن بلوغ رسانيدي! حال چه انتظاري از من داريد؟ آيا انتظاري از اين بهتر داريد كه در راه خدا و در راه دفاع از دين و ميهن و دفاع از نواميس مسلمين فدا شوم؟ اگر انتظاري از اين بهتر داريد چه هست؟ چه هست كه از فدا كردن فرزند در راه خدا بهتر و شيرينتر است كه اگر راهي بهتر از اين بود حسين -عليهالسلام- علياكبر و علياصغرش را به آن رهنمود ميساخت. پس بر شما است كه بعد از من هميشه خوشحال باشيد و هرگز برايم گريه نكنيد و ديگر برادرانم را جهت مبارزه در راه خدا بزرگ كنيد و در مصيبت من صبر كنيد كه خداوند فرموده است: (من دوست دارم صابرين را) «ان الله يحب الصابرين»
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:4  توسط سجاد رنجبر رفسنجانی
|
«طلبة شهيد: حشمت الله رضايي» آنان كه به اسلام ايمان آوردند و از وطن مهاجرت و جهاد كردهاند، در راه خدا با مال و جانشان، مقامي والا نزد خداوند دارند و آنان فيض برندگان درگاه حقند. «قرآن كريم» الهي چگونه خاموش باشم كه دل در جوش و خروش است؟ چگونه سخن بگويم كه خرد مدهوش و بيهوش است؟ چگونه بنگارم كه قلم لرزان و در خون عزيزان غوطهور است؟ هان اي ملت! قلمت را با خون من رنگين كن و آنچه را ميگويم، بنويس. لبانم را بنگر كه هوشمندانه شعار ميدهد، آنچه بر لبانم ميگذرد آرزوهاي زخم خوردهاي است كه بر لب چون نمازي جاري است. انسان به سلاح خويش ايمان آورده است؛ به سلاحي كه به پيروزي ميرسد و به خوني كه بر خاك ميريزد. قلمت را با خون من رنگين كن و آنچه را ميگويم بنويس، به تمامي، روان بنويس. برادران و خويشان؛ من وصيت خود را نوشتهام، وصيت من رسالت نسل من است. برادران! شما نشانة سپيدهدمانيد، شما انجام شب سياهيد. اگر من درگذشتم رسالت را به انجام رسانيد و بردبار بكوشيد. با سلام و صلوات بر آدم (عليه السلام)، سر چشمه خلقت بشريت و بر نوح (عليه السلام)، مبلغ راهنماي انسانيت و انسان و بر ابراهيم(عليه السلام)، آن بت شكن تاريخ و بر موسي (عليه السلام)، آن روشنگر تاريخ و بر عيسي(عليه السلام)، آن احيا كننده روح انسانيت. سلام و صلوات بر آن سرانجام نبوت و پيامبران و آن كامل كننده روح انسانيت و آن فرستاده و رسول از طرف حق در سير تكامل اخلاق يعني سرانجام وحي و الگوي تمام ابعاد يك انسان، حضرت محمد (صلي الله عليه و آله) و سلام بر پرچمداران مبارزه با ستم در طول تاريخ و آن آلمحمد و ائمه اطهار (عليهم السلام). عزيزان من! ميدانيد كه سخن دل را نميتوان با قلم مادي نگاشت، آن هم در شرايطي كه خويش را در كربلاي مكان و عاشوراي زمان ملاحظه ميكنم، اما به ناچار مينگارم كه ميخواهم با شما اهل دل و همهمظلومان و ستمديدگان تاريخ، درد دل داشته باشم تا انشاءالله رهي و روزنهاي باشد كه همه ما استمرار بخش اهداف شهدا باشيم. اييار من! به خاطر وصال لقاي تو و فناي در راه تو از همه چيز حتي از جان خويش كه بزرگترين نعمت تو به من است، دريغ نكرده و سراسيمه به سوي تو خواهم آمد؛ اما افسوس كه خود، حجاب خودم ميباشم و در اين راه بايد خود را برداشت تا به وصال دوست نايل آمد. اي يار من! تو خود شناخت داري كه عاشق بيچاره هيچ وقت و در هيچ شرايطي از معشوق و دوست حقيقياش دست برنميدارد و تا زماني كه در لقاي دوست و در رحمت بي انتهايش فاني گردد. اي يار من! چه عشقي در دلم شعلهور ميباشد و ميداني كه چه ميكشم. پنداري چون شمع مشتعل ميسوزم و آهي بر دل ندارم از كشته شدن در راه دوست، چه باك، كه پيرو حسين زمانيم. ما خوف داريم كه بعد از ما ايمان را سر ببرند و به پژمردگي نايل آيد و اگر بسوزيم كه هم روشنايي ميرود و جاي زيباي خويش را دوباره بر خار و شب سياه ميسپارد. پس اي دوست چه بايد كرد؟ قدري تأمل كردم و انديشه كردم كه يك سو بايد بمانيم تا شهيد و شاهد آينده باشيم و از ديگر سو بايد همانند شمع فروزان بسوزيم تا به جامعه نور بخشيم تا آتيه بماند، پس چه بايد كرد؟ پس اي يار من! هم بايد امروز بسوزيم تا فردا بماند و هم بايد بمانيم تا فردا شهيد بشويم؛ راستي عجب دردي! اي يار مهربان من؛ چه زيباست امروز همانند گل شكفته شويم و دوباره فردا زنده، تا دوباره شهيد و شاهد باشيم. اي يار مهربان من! من چگونه اين همه درد را به سوي تو آورم و چگونه از خارهاي روي زمين ناله نكنم كه همواره گل زيبا را در فشار قرار ميدهند؟ چگونه اين قلم شكستهام را روي كاغذ نياورم و از زشتيهاي خار چيزي ننويسم. اي يار من! گل زيبا در اين چند سال به سير تكاملي خويش ادامه ميدهد و همواره در تلاش است كه خارهاي زشت زمين را به گل تبديل كند. باد بيجهت ميوزد و ميخواهد گل را پژمرده كند. چگونه از زشتيهاي اين خار فرياد نكشم و آنها را رسوا نسازم؟ چگونه اين خارهاي جهل و زشتي را بر شناخت و زيبايي ترجيح ميدهند؟ چگونه است هر روز گلي ازگلستان به سرچشمه گل متصل ميشود و اين پژمرده شدن گلها به خاطر نجات خارها و آگاهي خارهاي زمين است؛ ولي افسوس كه خارها به سوي زشتي روي ميآورند و زشتتر ميگردند و بر گلها كه همانند شمع ميسوزند و به محيط خويشنور ميدهند، هجوم ميآورند و سعي در خاموشي گل ميباشند. اي يار مهربان من! چگونه امير مومنان(عليه السلام) بر سر چاه ميرفت و از زشتيهاي خارها ناله ميكرد و براي تو سخن ميراند. چگونه ميشود خارها را از زمين ريشه كن كرد و يا چگونهميشود خارها را به گل تبديل كرد و من بيچاره چگونه به اين حيات خويش ادامه دهم تا همانند گل سرخ باشم؟ اي دوست! چگونه شيون نكنم و شبانه روز امام را دعا نكنم، كه هر لحظهاي از زمان ميگذرد، گلي از گلستان تاريخ انقلاب اسلامي پژمرده ميشود و در قبالش زشتيهاي خار از فرهنگ بيگانه رشد و نمو ميكند. پس چگونه و تا كي ساكت باشيم و خارها بر گلها و تاريكيها بر روشناييها حملهور شوند؟ آيا همانند (مقدس) مآبها ذلت را پيشه گيريم، دعا را ورد زبان خويش قرار دهيم، در كنج خلوت با ديد نابكارانه شاهد زشتي خارها باشيم و دم فرو بنديم؟ يا اينكه خود گلي باشيم و شهيد و خونمان را روي دماغ خارها بريزيم تا بتوانيم روزنهاي ايجاد كنيم و بوي گل اصلي كه از منبع گل تغذيه ميكند را استشمام كنيم. البته خواستم هدفم را آشكار بنويسم، اما باز افسوس. آري، اي عزيزان! قدري انديشه و تدبر كنيد و ظاهر و صور اين سرا را ملاحظه نكنيد و بياييم تماشاگر راز هستي و گلهاي آن باشيم. البته خارها را بايد شناخت و در نهايت سرانجام هستي انديشه كنيم و اين نفس بدكردار را از هم اكنون بميرانيم و شناخت بر اوضاع پيدا كنيم و عمرمان را كه بزرگترين سرماية وجودمان ميباشد، بر بطالت و خوشگذراني در جوار خارها صرف نكنيم؛ كه عمر تو أعزّ اشيا است و آن را به اعزّ اشيا صرفكن. دوستان من! بايد به خود بياييم و لحظهاي انديشه كنيم؛ كه قبلاً چه بوديم و حال چه هستيم؟ بر غايت اين انقلاب انديشه كنيم و اگر آن را با شعور و شناخت دريافتيم و موافق انديشه آزادي خواهي و اسلام خواهياش يافتيم، پاسدار حقيقي آن باشيم و از بذل جان و مال دريغ نكنيم. همواره خود را در حفظ ابعاد تاريخي انقلاب مسؤول بدانيم و بايد واحد به مبارزه با تمامي ابعاد تاريخيِ خارها به پا خيزيم كه سرانجام با اين اوصاف به پيروزي خواهيم رسيد. اي دوستان من! تلاشتان اين باشد كه در قبال علم و آگاهي، عمل نيز داشته باشيد و راستاي زندگي عمليتان همان راستاي حق تعالي باشد، وگرنه خسر الدنيا والاخره. بياييد همواره عاشق باشيم نه عاقل كه سرانجام عاشقان پيروزي در دنيا و آخرت است و همواره باورمان باشد كه اسلام الگو است، نه چيز ديگر. بشتابيد به سوي نور و همواره اين راهبر نور را ياري كنيد؛ كه مبادا در سراي آخر در قبال نور شرمنده باشيم. آن روز يوم الحسره ميباشد و مبادا زماني از قبرها به فرمان صُور احيا برخيزيم، در حالي كه سرها بهسينهها چسبيده باشد و از شدت شرمندگي و خجلت نتوانيم در مقابل حسين(عليه السلام) و ياران شهيدش قد علم كنيم، چگونه بتوانم درست بمانم در حالي كه فرزند رسول خدا (صلي الله عليه و آله) مرا براي ياري حق ميخواند و چگونه ميتوانم راضي به حالم باشم در حالي كه پيشتازان نهضت مطهريها و بهشتيها بر ديار دوست شتافتند و چگونه شكوِه نكنم و در اندوه نباشم درحالي كه سبقت جويان سبقت گرفتند و هنوز ما مانديم و تا كي بايد نظارهگر رازها باشم و چگونه باز نگارش كنم كه قلم به تفنگ، مركب به خون،كاغذ به سرزمين كربلا و سپيده دم به افق عاشوراي زمان بدل گشتهاند. سخني با شما رهروان زينب (سلام الله عليها)! اي مادر دلسوختهام، آن افق كه زمزمه سوختن توأم با نفرت خارهاي استكبارگونه و طنين رساي الله اكبر و خميني رهبر درگوش شما سايه افكند. دردي توأم با دعاي خالصانه، با لطافت عاطفانه و مادرانه خويش به سوي دوست با طنين رسا از يار مهربان من بخواه كه اي يار من! اين فرزند خلف مطهر رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) را تا انقلاب مهدي (عجل الله تعالي فرجه) محفوظ بدار و اين قربانيها را كه امانتي در دست ما بودهاند، پذيرا باش. اي مادران دلسوخته شهدا! به خود فخر و مباهات كنيد و با وقار تمام و با سلاح صبر، ايمان و حجاب خويش به ابتكار سازنده خويش ادامه دهيد كه وعده حق تعالي نزديك است. به زودي دوستان خدا و فرزندان برومند شما راه كربلا و قدس عزيز را با خون خويش گل باران ميكنند و مقدم شما را گرامي خواهند داشت. شما خواهران عزيز! سعي كنيد همان سلاح زينب را به دوش كشيد و همان زندگي زينب را الگوي خويش قرار دهيد و پيام برادران رزمندة خويش را به گوش تمامي ملتهاي آزاديخواه جهان برسانيد. لحظهاي براي مبارزه با نفس و نابودي استعمار، غفلت نورزيد كه اين شيوه رهروان زينب (سلام الله عليها) ميباشد. شما اي برادرانم! از شما و زحمات شما شرمندهام، اميد است همواره درتلاش براي رضاي خدا و خدمتگزاري به انقلاب موفق و مؤيد باشيد و در اين مسير از هيچ كوششي دريغ نورزيد كه انقلاب ما به خدمتگزاران صديق در روستا محتاج است. اي دوستان! من ميدانم و به آن آگاهي يافتم كه دوستي خوب براي شما عزيزان مانند يك گل نبودم، اين شما بوديد كه به ما لطف داشتيد و انتظارم اين است كه ما را در قبال ناحقي كه به شما كردم، عفو كنيد و گذشت و اخلاص خصلت جوانمردان است. آري! در نتيجة سخن بايد گفت، هميشه امام را دعا كنيد و يار مخلصي براي امام باشيد و هميشه در عزلت انديشةمان جنگ باشد، ان شاالله. والسلام عيكم و رحمه الله و بركاته. اربعين سال 1407، 3/8/65
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط سجاد رنجبر رفسنجانی
|